X
تبلیغات
...حال همه ما خوب است اما تو باورنکن
ازبچگی انشاهامون رو خوب مینوشتیم. کتابم زیاد میخوندیم.تو چندتا مسابقه

هم شرکت کردیم.کلا نوشتن حال خوبی میداد. باهم که آشناشدیم فهمیدیم این حس

مشترکه.کلی فکر کردیم و ایده پیدا کردیم. شروع کردیم به مثلارمان نوشتن!

یک دفتر سیصد برگ برداشتیم و دفتر که به ته رسید دیدیم هنوز به نصف داستان ماهم

 نرسیده!  نشستیم ازاول تا آخرشو بخونیم انقدر بدبود اصلا نمیشد خوندش!

اولش خندیدیم ولی بعد استعدادمون انگار کور شد که تا چندسال بعد سراغ نوشتن

نرفتیم.
سه سال پیش یعنی سال هشتادوهشت دوباره یک ایده جرقه خورد تو سر عطیه!

ماهم
شروع کردیم به نوشتن. دوسال طول کشید تابعدکلی بالا پایین کردن و نوشتن و

 پاک کردن
تونستیم اولین مجموعه مون رو تموم کنیم.امتحان نهایی یک وقفه ی کوچیک

 ایجاد کرد و
بعدش افتادیم دنبال ناشر. تازه فهمیدیم نوشتن یک طرف قضیه است

و چاپ کردن یک طرف
دیگه اش.کلی ماجرا داشت. یک جا قیمتش نجومی بود و

 جای دیگه ازمون سابقه کار
میخواست!! اما ما که از رو نمیرفتیم. دوسال

 زحمت کشیدیم به هزارامید. پرس وجو کردیم
وبالاخره یک ناشر پیداکردیم که با اعتماد

بدیم داستانمونو بخونه. خوند و انگارخوشش اومد.

مجوزهم راحت گرفت. کارهای ویراستاری و طرح جلدو تاییدات نهایی که طی شد

چهارماه بعد حاصل زحماتمون شد یک کتاب که خیلی هم برامون با ارزشه!

{امروز امتحان دادیم...}

امروز امتحان دادیم... شش تا داستان تقریبا کوتاهه که ماجرای زندگی شش تادختر رو

روایت میکنه. این دخترا که آخر کتاب میفهمیم همکلاسین.بعد از یک امتحان

تو وقت اضافه کلاسشون گوشه ای از زندگی خودشون روایت میکنن. یعنی شش تا دختر

در یک موقعیت مکانی و زمانی مشابه با یک دنیا تفاوت!


ایشالله قصد داریم کتابمون برای دانلود بذاریم تو وبلاگ ولی شما اگه برید بخرید

خوشحالمون میکنید!

ما از ته ته ته قلبمون منتظر شنیدن نظرهای دوستامون هستیم!




تاريخ : پنجشنبه 9 آذر1391 | 18:36 | نویسنده : زینب رضی - عطیه زمانی |
همکلاسی بودیم اما از اون همکلاسی ها که اگه تو خیابون همدیگه رو ببینن

همو نمیشناسن. یه روزخیلی اتفاقی سر راه هم قرارگرفتیم و خودمون نفهمیدیم چی شد...

که باهم دوست شدیم. زمان میگذشت و ماهر روز بیشتر باهم بودن برامون لذت بخش

میشد. تا اینکه در هشتمین سالگرددوستیمون تصمیم گرفتیم یک وبلاگ مشترک بسازیم.

میخواهیم تو این وبلاگ از ماجراجویی هامون بنویسیم و جاهایی که دوتایی

کشف میکنیم تا بشه پاتوق روزهای باهم بودنمون. میخواهیم اینجا حرف های ناگفتمون رو

بزنیم وازخودمون و اتفاقات مشترک زندگیمون بنویسیم.میخواهیم به همه ثابت کنیم

لذت دوستی وباهم بودن خیلی بالاتر ازاون چیزیه که هرروز سعی میکنیم

به هم نشون بدیم!

میخواهیم شما هم با ما دوست بشید...



تاريخ : پنجشنبه 9 آذر1391 | 17:15 | نویسنده : زینب رضی - عطیه زمانی |

من ارگ بمم خشت به خشتم متلاشی...

تو نقش جهان، هر وجبت ترمه و کاشی

در هر نفس این است دعای شب و روزم

در زیرو بم زندگی آزرده نباشی...

سلام...

مدتی که نبودیم زندگی درجریان بود...

دلتنگ دوستامون شدیم و برای پرکردن فاصله سعی کردیم هرازگاهی سر بزنیم

اما تکنولوژی های سهل الوصول تر انقدر سرگرم میکنن که زحمت وبلاگ اومدن و پست گذاشتن رو نکشیم.

بااینحال همیشه این حسرت دوری از بعضی دوستان همراهمون بود.

مرسی آقافرهاد,آقا رضا ,ندای عزیز و همه ی دوستای خوب بابت لطفتون تو این چند وقت

امیدوارم تو سال جدید بیشتر کنارهم زندگی کنیم...

امیدوارم روزهاتون رنگی باشه و در سال 93...

امروز تو یه جمع کوچک دوست داشتنی، که روزهای زیادی کنارهم صبح هارو شب کردیم,

موقع وداع پایان سال, عطیه یه دعای خیلی قشنگ کرد.

حسن ختام این پست هم دعای عطیه:

«امیدوارم تو سال 93 دل خواسته هامون مصلحتمون باشه...»



تاريخ : پنجشنبه 29 اسفند1392 | 0:3 | نویسنده : زینب رضی - عطیه زمانی |

عید دیدنی ها شروع شد و میریم که داشته باشیم سوالات امسالو:

شوهر نمیکنی؟؟؟؟؟

ترم چندی؟؟؟؟؟؟

معدلت چند شد؟؟؟؟؟؟

ناقلا همش سرت تو گوشیته خبریه؟؟؟؟؟؟

تو گوشیت چیا داری؟؟؟؟؟(حرکتی اسب وار به سمت اسمس ها!!!!)

حالا ما که هیچی

سوال تلخ پسرارو بگو:

چن وقت دیگه تا سربازیت مونده؟؟؟؟؟!!

:|

:|


طفلک دوستم!!!

نمیدونست فردا عیده!

برنامه ریزی کرده بود برا جمعه ساعت 20!!

امروز شااااکی میگه آخه چرا دولت کاری نمیکنه!!!! :|



تاريخ : چهارشنبه 28 اسفند1392 | 23:51 | نویسنده : زینب رضی - عطیه زمانی |
چرا این روزها اینقدر زود میگذره و اصلا حساب روزها و ساعتها و دقیقه ها از دست

آدم در میره؟! چه ترم بی برکت و تیز و بزی بود این ترم!! برای منکه هنوز اواخر و مهر و

اوایل آبانه انگار! اما نه پاییزهم رفته و این سوز هوا سوزه برفه :) همیشه تلقین این

ماجرا که آخرین شب پاییزی بلندترین شب ساله یه حیرت و اتفاق بی دلیل تو ذهن

همه ی ماهاست... واقعا کم و زیاد شدن یک دقیقه اینقدر تاثیر گذاره توی برنامه

ریزی های روزمره ی ما؟ البته اگه برنامه ریزی باشه! ببخشید روی صحبت باشما

دوستان و عزیزان نبود...نیش و کنایه ای بود که نثار خودمون کردیم. اما من امسال یک

شب یلدای بلند و خاطره انگیز رو باهمه ی تلقینها و افسانه هاش تجربه کردم. بهونه

این چله نشینی هم تولد دوتا از دوستان خوابگاهی بود وگرنه امسال هم به منوال

سالهای پیش میگذشت...

سفره ی ما برگه های نیازمندی روزنامه همشهری بود! زحمت آجیل و ژله ی انار و

سالاد هم خود بچه های کشیده بودن... سلف دانشگاه نمی دونید چه کرده بود. خدا

خیرشون بده آدمو یاد شب عید انداختن...دلتون نخواد سبزی پلو با ماهی دادن و

نفری یکی انار!!!:o هم اتاقی های متولدین یلداهم مارو مهمون یه قاچ کیک هندوانه

ای کردن:) سرسفره ی دانشجویی ما موج رادیو ایران هم از خرید یلدا و درازای شب

و قصه های افسانه ای میگفت...

شب خوبی بود...جای همه سبز....یکی از دوستان در آستانه ی ورود به زمستان

پیامی برام فرستاد که دلم نیومد به شماها نگم:>

به آخرای پاییز نزدیک میشیم

همه دم میزنن از شمردن جوجه ها!!

اما تو بشمار...

تعداد دلهایی که به دست آوردی

تعداد لبخندهایی که به لب دیگران نشوندی

تعداد اشک هایی که از سر شوق و غم ریختی

فصل زردی بود! اما توچقدر سبز بودی!



تاريخ : سه شنبه 3 دی1392 | 23:39 | نویسنده : زینب رضی - عطیه زمانی |

صدای تلق تولوق کیبورد لب‌تاپم، آرامش می‌دهد به من. خوشحالم از

این که حرف حرف کلماتم روی مانیتور ظاهر می‌شود و من دنبال

می‌کنم واژه‌ها را. واژه‌هایی که این روزها از جنس خنده‌اند، اما نه

خنده‌ای که از روی سرخوشی باشد! راستش را بخواهی خودم خوب

نمی‌دانم از چه جنسند!

قطرات اشک را می‌بینم لابه لایشان . . . واژه‌هایم شاید تک تک و مجزا

آرام و بی‌دغدغه به نظر می‌رسند اما قیامتی به پا می‌کنند کنارهم!

واژه‌ها اقتدا کرده‌اند به خانه ای که نورسیده‌ای دارد . . .

نوزادی که آمدنش شور و نشاط را به ارمغان آورده است . . .

رحمتی که پیامبر رحمت از بوئیدنش، هم آرامش می‌گیرد و هم اضطراب .

نورسید‌ه‌ای در آغوش مادر که نگاه خندان او پر می‌کند چشمانش را و

خیسی صورتش خبر می‌دهد از چشمان اشکبار مادر . . .

نوگلی که پدر خوشحال است از ورودش؛ اما با حسرت نگاه می‌کند به

روی او و مادرش . . .

او نوزادیست که آسمان و زمین و هرچه در آن دو هست برای او گریه

کردند در حالی او هنوز اصلا به دنیا نیامده بود!

...بَكَتْهُ السَّمَاءُ وَ مَنْ فِيهَا وَ الْأَرْضُ وَ مَنْ عَلَيْهَا وَ لَمَّا يَطَأْ لابَتَيْهَا ...

واژه‌هایم هول کرده‌اند مرا . . . او قواعد طبیعی دنیا را به هم زده، خنده

را به گریه گره زده و آرامش را با اضطراب!

یا ارباب! من و واژه‌هایم سخت محتاج توئیم ما را دریاب!



تاريخ : جمعه 17 آبان1392 | 23:40 | نویسنده : زینب رضی - عطیه زمانی |


دست های ما

کوتاه بود

و خرماها

بر نخیل

ما دست های خود را بریدیم

و به سوی خرماها

پرتاب کردیم

خرما

فراوان

بر زمین ریخت

ولی ما دیگر

دست

نداشتیم...

 (کیومرث منشی زاده)



 سلام دوستای با وفای وبلاگی...

شرمنده بابت اینکه یه مدت نبودیم و نگرانتون کردیم!!

سرگرمیم به سرگرمی های دنیایی بی سروته...

کارهایی میکنیم که نمیدونیم لازمه یانه...درسته یا نه... نتیجه داره یانه... ؟

این روزها یه حسی داریم که میگه دیگه فقط با لذت بردن وتفریح کردن طرف نیستیم،

چون داریم هزینه میکنیم!

ما داریم عمرمون رو هزینه میکنیم! هنر و زمان و احساس و ازهمه مهمتر....

آیندمون روهزینه میکنیم!

داریم تجربه کسب میکنیم و تو عمل کار یاد میگیریم....

اما نمیدونیم تجربه کسب کردن ارزش اینهمه هزینه رو داره یانه!

...

با واژه ای روبروییم بنام "آرزو"

میگن درختهایی هست به اسم درخت آرزو. گردشگران ومردم هربار که میرن سراغ این درختها

یه آرزو میکنن و بعد یه سکه فرو میکنن تو درخت برای برآورده شدن آرزوشون. درواقع یه نذره....



این روزها که احساس میکنیم داریم بزرگ میشیم، قاطی بزرگی کردنامون، توی دنیای بزرگترا،

انگار آرزوهای ماهم دارن یکی یکی تلف میشن....

دیوارای شهر بزرگترا پرشده از آگهی ترحیم با روبان سیاه و تیتر درشت:

«درگذشت جوان ناکام

  آرزوی کودکی»

....



تاريخ : چهارشنبه 6 شهریور1392 | 2:11 | نویسنده : زینب رضی - عطیه زمانی |
سلام دوستای عزیز جامعه ی مجازی!!!

امیدوارم طاعات و عبادات هممون قبول بوده باشه و ذخیره ی یکساله ی خیروخوشیمون رو

 ازخدا گرفته باشیم!

اما چه بگم از درد جدایی خودم....که امسال بعدازمدتهای مدید اغولین سالی بود که شبهای قدر

تنها بودم!

اونم تو همون مسجدی که هرسال میرفتیم ! همه سراغ عطیه رو ازمن میگرفتن!!...

این عطیه خانوم ماروهم که فرستادن طرح! نه از اون طرح ها که معلم میفرستن مدارس

منطقه محروم بین یه عالم بچه ی روستایی خوشگل موشگل لپ گل گلی  که!....

 

 

دوازده روز....فکرشو بکنین...دوازده روز تو یه اردوگاه تو اصفهان،خودشون میشینن سرکلاس!!

جدای اینکه خبر رسیده کیفیت غذاهاش بدک نیست، گویا وضعیت جای خواب وبهداشت و

گرما....خوب نیست!

حالا... من چه میدونم....خودعطیه که شکایتی نداره،کناردوستاش خوش میگذره دیگه!

خودش که اومد میگیم مفصل تعریف کنه اونجا چه خبر بوده!....

اما چی بگم  از وضعیت خودم....درنبود دوستم، مثل آدمی که نصف عقلش رو از دست میده

گیج و ویجم!.... دوستان مشترک که وضع شوریده ام رو میبینن ،بایک نگاه عاقل اندر سفیه ،میگن:

مگه قبلا که میرفتین دانشگاه هرروز باهم بودین؟؟؟

و من درجوابشون ،بانگاه معصومانه اشک آلود بغضناکی! میگم،نخیر،درست مثل اوایل دانشگاه که

جدایی برامون خیلی سخت بود،الان هم چون مدتها هرروز کامل باهم بودیم جدایی سخته دیگه...!

بابا توضیحش سخته...طول میکشه عادت کنم به دوری...ولی خب خداروشکرایندفعه قبل از

 عادت کردن من عطیه برمیگرده! اینه که منم این روزا تلاش میکنم خیلی  افسردگی بهم غلبه نکنه

ومثل گذشته(حالا نه دقیقا به همون کیفیت!)کارامون رو پیش ببرم وهرروز هم تلفنی مکالمه کاملی

برای اطلاع از اوضاع واحوال داشته باشیم!

دوستان اینروزا اوضاعمون یه کم متفاوت باسالهای قبله...نمیدونم این یعنی بزرگ شدن یا

نشون دادن بزرگی ولی هرچی هست....

باید تلاشمون خیلی بزرگ بشه!

 



تاريخ : جمعه 11 مرداد1392 | 0:46 | نویسنده : زینب رضی - عطیه زمانی |

خدای من....

نه اونقدر پاکم که کمکم کنی و نه اونقدر بد که رهایم کنی...

گیر کرده ام میان این دو و هرروز تقلا میکنم بین خوب بودن وبد بودن....

خدایا من میترسم ازتنهایی، از اینکه ازمن ناامید بشی  و بهم بی تفاوت بشی!....

برای همین تلاشمو میکنم خوب باشم، اما...

هیچوقت اونی نشدم که تو ازم میخواستی! غرقم دراین دنیا و این میشه توجیه بد بودنم!

خدایا...

میشه ازت خواهش کنم بدی هام رو نبینی؟میشه مثل همیشه نادیده بگیریشون و

بخاطر خوبی هام دستم بگیری؟!

خداجون میشه مثل همیشه هوامو داشته باشی؟...

حتی این روزا که بدبودنم داره خیلی زیاد میشه و من حواسم پرته!....

این شبا که دوباره به خودم اومدم ودارم گذشتمو مرور میکنم، بدیهای پررنگ شده  ام رو که میبینم،

خجالت زده که میشم... وقتی دستم هیج جا بند نیست تا بهش تکیه کنم و بخاطرش سرمو

بالا بگیرم و مثل یه آدم محق داد بزنم و ازت طلب کنم، آرام بخش ترین جمله ای که میتونم آروم

تکرارش کنم ،اینه:

صدبار اگر توبه شکستی بازآی...

 

 

 



تاريخ : سه شنبه 8 مرداد1392 | 22:23 | نویسنده : زینب رضی - عطیه زمانی |
دوستان و عزیزان وبلاگی

بازدید از وبلاگ شهریاران جوان خالی از لطف نیست و مطمئنیم

از دید و نگاه شما نیز جذاب هم هست...

باشد که در نظرتان مقبول آید :))



www.shahryaran_1.blogfa.com



تاريخ : جمعه 21 تیر1392 | 21:58 | نویسنده : زینب رضی - عطیه زمانی |
روزگارا تو اگر سخت به من میگیری با خبر باش که پژمردن من آسان

نیست! گرچه دلگیرتر از دیروزم، گرچه فردای غم انگیز مرا می خواند،

لیک باور دارم دلخوشی ها کم نیست:))

سلام دوستان وبلاگی:) چطورید یا نه؟ ما سالم و سلامتیم:)  نگران ما

نباشید! فقط یه کم پر مشغله شدیم که دیر به دیر آپ می کنیم. شما

دعا کنید ما همیشه سرمون شلوغ باشه و سرگرم باشیم:) اینجوری

خلاق تر و بدرد بخور تریم...

گاهی وقتا بصورت کاملا ناخواسته یه مسیرهایی جلوی پای آدم قرار

می گیره که دلایل خیلی کوچیکی برای رفتن وجود داره و اما دلایل

خیلی بزرگ تری برای ادامه ی راه پیدا میشه. تجربه ی چنین شرایطی

خیلی کم پیش میاد و خیلی زود هم میگذره... انگاری خدا میخواد غیر

مستقیم تو شرایط و موقعیت های گوناگون و مختلف، آدمو محک بزنه.

یه جورایی بسنجه ببینه تو چه مرحله ای هستیم و تا چه حد بزرگ

شدیم و پیشرفت کردیم. ممکنه مشابه این شرایط پارسال و پیارسال و

پس پیارسالم برامون اتفاق افتاده باشه و هربار هم واکنش و حرکت ما

متفاوت بوده. بنظرم این تجربه ها هستند که مسیر آینده رو می سازن.

مگه میشه آدمی خالی از تجربه و خاطره باشه؟ نه نمیشه... اما

هستند کسانی که گذشته رو فراموش می کنند و دوباره از نو تجربه رو

تجربه می کنند!! یه جور وقت تلف کردنه برای آدمایی که هیچ تلاشی

برای بزرگ شدن نمی کنند و کماکان در حال درجا زدن هستند و وقتی

به چیزی و کسی که دوست دارند و هدفشونه نمی رسند، همه کس و

همه چی رو مقصر می دونند به غیر از نیروی محرک خودشون( اراده).



بعضی وقتا ما خودمون برای خودمون مانع هستیم... باید از روی

خودمونم بپریم و بگذریم تا به چیزی که میخوایم برسیم. یه کم از خود

گذشتگی...

خیلی زود اومد و خیلی زود شروع شد. حداقل برای ما که

اینجوریه. باورم نمیشه سه روز از ماه رمضون امسال هم گذشت و

یواش یواش سی روز پر میشه.                                                  

خدا برای همه ی ما به یه اندازه و یکسان ایجاد فرصت کرده و فقط

ازمون میخواد تواین لحظه ها و روزها بهش نزدیک تر از قبل بشیم و

بیشتر فکر کنیم... ایشاالله سر همتون اینقدر گرم باشه و مشغول و کار

و زندگی باشید که همیشه بخاطر چیزایی که دارید و بدست میارید 

خدا رو شکر کنید... هر فرصتی رو طلایی بدونید و به سادگی ازش

نگذرید. تا وقتی عقل و دانشی هست و توانی داریم می تونیم فرصتها

رو شکار کنیم و ازشون شاهکار بسازیم.

دوستان و عزیزانی که دلتون پاکه و دستاتون روبه آسمونه و گهگاهی

گوشه چشمتون تر میشه، ما رو هم تو این حس و حال خریدنی

فراموش نکنید :))




تاريخ : پنجشنبه 6 تیر1392 | 1:10 | نویسنده : زینب رضی - عطیه زمانی |
دوست تقدیر گزیر نا پذیر ما نیست. دوستی انتخاب ماست... انتخابی که حد

و مرز آن به وسیله همان دو نفری که مالک این تعامل دوطرفه هستند

تعریف می شود. دوست خویشاوند و فامیل نیست که بنا به شرایط نا گزیر

شوی با او رسمی باشی یا صمیمی... با دوست میتوان از همه چیز و همه

کس حرف زد و جالبتر آنکه میتوان از هیچ کس و هیچ چیز نگفت و سکوت

کرد. به دوست میتوان اطمینان کرد و صادق بود و لازم نیست برای تعریف و

اثبات خود، آسمان ریسمان بافت و از هر دری حرف زد. او دیگر تو را شناخته

است و نیازی ندارد تو از خودت تعریف کنی. با دوست میتوان بهترین ها را

تجربه کرد و شادی ها را خلق کرد. تنها با دوست میتوان در زیر باران

بستنی خورد و خجالت نکشید! اگر او باشد حلیم وسط روز مزه می دهد! با

دوست میتوان سر ظهر به سالن خالی سینما رفت و با صدای بلند خندید و

سوسیس بندری خورد! روی همراهی دوست در سخت ترین شرایط هم

میتوانی حساب کنی... تنها با او تا دم دمهای صبح اس ام اس بازی لذت

دارد. فقط خارج از قواعد رودربایستی به او میتوانی نیمه های شب زنگ

بزنی. برای دوست لازم نیست میزبان باشی تا مهمانت شود. حتی اگر

تنهایی را ترجیح می دهی فقط او معنی حوصله ندارم و می خواهم تنها

باشم را میفهمد و ناراحت نمی شود. با دوست میتوانیم درد و دل کنیم و

سبک شویم و مهم تر آنکه میتوانیم درد و دل نکنیم و بدانیم که او می داند

وقتی با هم هستیم حالمان از این بدتر نمی شود. اگر او همراهت باشد

لازم نیست نگران یه قرون دو هزار ته جیبت باشی... فقط اوست که

پیشنهاد پیاده گز کردن خیابان های نا موزون را رد نمی کند. از اینکه اتوبوس

اشتباهی سوار شویم و عازم مقصدی نا معلوم باشیم هراسی ندارد. غیر

منتظره ها را وقتی با تو هست به فال نیک می گیرد و فارغ از هر برنامه

ریزی ای فقط می خواهد در لحظه ، کنار تو، همه ی تلخی ها را فراموش

کند و لذت ببرد. با دوستمان می توانیم حرف نزنیم... جایی نرویم... کاری

نکنیم... و فقط از اینکه هستند خوشحال و خوشبخت باشیم... دوست تقدیر

گریز نا پذیر ما نیست... دوست سرنوشتی است نا نوشته ، ساخته ی اراده

و روابط انسانی ما. حیف است که در این دنیا خودمان را در گیر کم و کیف

قواعد خاکی بکنیم و غافل بشویم و در تنهایی و انزوا حسرت دوست و

همراهی را بخوریم... وقتی دوستانی داریم خیالمان راحت است که در این

دنیا تنها نیستیم:))




تاريخ : جمعه 13 اردیبهشت1392 | 12:24 | نویسنده : زینب رضی - عطیه زمانی |
چندوقتیه که خبر تازه ی هر صبح شده زلزله ی یکی از استانها.تبریز واصفهان وبوشهر وشیراز و...

خداروشکر تلفات و خرابی هاشون خیلی کم بوده اما به هرحال اینکه تویک لحظه

 زمین زیر پات بلرزه و بعد ترس از نابودی تویک چشم به هم زدن بیاد سراغت،

خیلی ترسناک و آزاردهنده است...

یه وقتایی این زمین لرزه ها زمین زیرپای هممون رو میلرزونه و میشه مشکل همگانی.

همه کمک میکنن برای حلش.برای دلداری دادن...

اما یه وقتایی زمین زیرپامون چنان میلرزه که اصلا نمیفهمیم چی شد.کانون زلزله کجا بود

که اینهمه مشکل آوار شد روسرمون؟! خودمون میمونیم و ویرانه های زندگیمون...

نه کمکی هست نه حتی یه دلداری خشک و خالی...

اینجورموقع ها،حق داریم که اول یه دل سیر عزاداری کنیم؛اما...

چون دست تنهاییم، برای ساختن دوباره زندگیمون باید خیلی زود یاعلی بگیم و بلند بشیم.

باید خرابه های زندگیمونو دوباره سرپا کنیم.مقاوم تر و زیباتر ازقبل! 

امیدوارم این زمین لرزه ها سراغ زندگی هیچکدوممون نیاد.

 



تاريخ : شنبه 31 فروردین1392 | 15:52 | نویسنده : زینب رضی - عطیه زمانی |

مثل همه ی ما سفره هفت سین چیدند به امید سلامتی و برکت و شادابی...

 مثل همه ی ما سال که تحویل شد با صدای بلند یا مقلب القلوب خوندند و

از خدا کلی حال خوب خواستند...

مثل همه ی ما اول سال کلی برنامه ریختند برای آینده و با کلی امید

سال جدید رو شروع کردند...

مثل همه ی ما عید رو باسفر و دیدن اقوام و فامیل گذروندند...

مثل همه ی ما عیدی هاشونو هرروز شمردن به امید بیشترشدنش و ب

رنامه ریزی برای خرج کردنش...

نه بزرگترا و نه بچه های بوشهری هیج کدوم نمیدونستند سالشون

اینجوری شروع میشه وحالا باید بااسکناس های تا نخورده عیدیشون

خرابه های خونشونو بازسازی کنند...



 عصر ایران: تعداد قربانیان زلزله استان بوشهر با کشف دو جنازه جدید در شهر "شنبه" به 39 نفر افزایش یافت.هم اکنون در شهر شنبه، در یکی از مناطقی که از زلزله به شدت آسیب دیده، آب و برق قطع است اما آب معدنی، اقلام مصرفی و خوراکی اولیه و چادر به اندازه کافی وجود دارد. همچنین نهادهای مختلف با استفاده از تانکر، در حال انتقال آب مصرفی برای مردم مناطق زلزله زده هستند.

صراط:براساس آخرین گزارش بیش از این، تعداد کشته های زلزله عصر روز سه شنبه 20 فروردین بوشهر 37 نفر اعلام شده بود اما با کشف اجساد جدید تعداد جانباختگان این حادثه از مرز 60 نفر گذشت.هم اکنون مراسم رسیدگی به امور مردم در شهرک شنبه که مرکز اصلی زلزله بوده و بیشترین کشته را داشته است در حال انجام است.




تاريخ : پنجشنبه 22 فروردین1392 | 23:11 | نویسنده : زینب رضی - عطیه زمانی |

«پیامبر اکرم(ص) می فرمایند: کسی که یک شبانه روز از بیماری پرستاری کند، خداوند او را با ابراهیم

خلیل (ع) محشور خواهد کرد و او همانند برق خیره کننده و درخشان از صراط عبور می‏کند....»



امروز روز پرستار بود! این روز به همه ی پرستارای خوب و مهربون و صبور وحرفه ای ایرانی مبارک!

الهی به ما هم توفیق بده یه روز جزو همین فرشته های مهربون قرار بگیریم، روزمون رو تبریک بگن!!  


ای لباس سپید فرشتگان برتن                                 قلب بر کف به عشق بیماران

 روز تو روز یاس سپید                                             روز عشق و ایثار، روز امید و نوید





تاريخ : یکشنبه 27 اسفند1391 | 23:11 | نویسنده : زینب رضی - عطیه زمانی |

این روزها ما امکانات بیشتری اعم از فراهم بودن اسباب آرامش و آسایش را در اختیار داریم اما کمتر خوشحالیم و بیشتر می نالیم... خدا رو شکر در هر زمینه ی علمی دستی بر آتش داشته ایم و هرکجا حرف از پیشرفت علم و فناوری بوده است،ما هم بیکار ننشسته ایم اما کمتر فکر می کنیم و می اندیشیم و درست عمل می کنیم. پزشکان حاذقی پرورش یافته ی این مرزو بوم هستند و داروهای زیاد و نایابی هم به اکتشاف رسانده ایم اما درد و مرض و بیماریهای ناعلاجمان هم به نسبت بیشتر شده است. 

آسمان خراشهایی ساخته ایم و برج نشین شده ایم... مایملک بسیار داریم و حساب بانکیمان پر از ارز رایج مملکت است اما عصبی هستیم و نمی خندیم و حرص و طمع به اینهمه داشته مانع می شود تا دست بخیر باشیم و تنها محض رضای خدا کمک کنیم... زیاد دروغ می گوییم و کمتر دعا می کنیم. بی فکر حرف می زنیم و بی جهت عمل می کنیم و خودمان هم نمی دانیم دقیقا دنبال چی هستیم. 

از حال هم بی خبریم اما در آرامش و راحتی خیال سر به بالین می گذاریم. کمتر همدیگر را دوست داریم و بیشتر به فکر رقابت و چشم و هم چشمی هستیم. چیزی برای لذت بردن در لحظه ی حال برایمان وجود ندارد و همه را برای روز و ساعت و وقتی که هنوز نیامده و معلوم هم نیست کی بیاید کنار گذاشته ایم... این مبادا کی حاصل می شود؟ انتظار کشیدن را لازم می دانیم و معطل کردن دیگران را به پای مشغله ی زیاد و پر کاری می گذاریم و بجای عذر خواهی بخاطر عدم برنامه ریزی خود، به زمین و زمان و ترافیک و مملکت فحش می دهیم و دنبال مقصر غائب هستیم... از حال هم بی خبریم.حتی از حال همسایه ی دیوار به دیوارمان. دوست دوران تحصیلمان... 

کمتر مطالعه می کنیم و کتاب می خوانیم و بیشتر تلویزیون نگاه می کنیم و بدون اینکه چیز جدید و نکته ای را آموخته باشیم صبح را به شب می رسانیم... برای همه چیز سقف تعیین می کنیم و بی نهایتی وجود ندارد. ما نسل سطحی نگری هستیم و شعور را در شعر خلاصه کرده ایم. دنبال کشف استعداد های تازه ی خود نیستیم و انجام هرکار را به بعد موکول می کنیم. بعدا یعنی کی؟ آنقدر مغرور به نیمچه آگاهی خود هستیم که با اطمینان از بعد و فردایی که نمی دانیم وجود دارد یانه، سخن می گوییم . 

متعصب شده ایم.کورکورانه... در هر زمینه ای حتی سلایق و علایقمان هم مقلد شده ایم... تقلید اختیار را از کف آدمی می برد. بی اختیار ،قدرت انتخاب و تصمیم گیری هم نداریم. تنها برای برهه ای از زمان مجنون و شیدای شخص و سبک و کتاب و فیلمی می شویم و چند وقت بعد هیچ اثر و تغییری به جهت رشد و بزرگ شدن در خود نمی بینیم. چرا واقعا؟ چیزیکه آموخته ایم ادا و اطفار است و کمی فن سخنوری! دایره لغات خود را قلمبه سلمبه می کنیم و می خواهیم بگوییم آدم حسابی هستیم. آدم حسابی اصلا کی هست که می خواهیم شبیه او شویم؟ از بزرگان و اهل فن تنها اسم و آثارشان را حفظ می کنیم و به گمان خودمان دیگر دانا شده ایم!! 



گذشته را تجربه کرده ایم و بسیاری خاطرات تلخ و شیرین را توشه کرده ایم. اما آینده ای هم هست... حتی اگر خیلی کس ها و چیزها را در گذشته جا بگذاریم این قطار زمان کماکان حرکت می کند. دیگر منتظر فردا نباشیم. لذت های خود را برای کی و کجا نگه نداریم. الآنی هم هست... از امروز و الانمون لذت ببریم. دیگران را پیش از اینکه از دستشان بدهیم دوست بداریم. مغرور نباشیم و بیشتر یادبگیریم... کمتر بنویسیم و بیشتر بخوانیم. امیدوارم تازگی و نو شدن را اگر تا بحال تجربه نکرده اید در سالی که پیش رو داریم به آن برسید :))



تاريخ : یکشنبه 27 اسفند1391 | 12:32 | نویسنده : زینب رضی - عطیه زمانی |
اولا سلام؛

دوما دست همه ی اون دوستایی که این مدت بهمون سر زدن و تنهامون نذاشتن درد نکنه، دمشون گرم!!

سوما طبق گفته دوست عزیزم ما امروز بعد از 9 روز (نه یک هفته!) همدیگر را ملاقات کرده و به مدت 5ساعت ناقابل که به سرعت سپری شد باهم بودیم. اما از آنجا که هردو دانشجو شدیم و تیریپ عاقلیت و روشنفکری و بالغ شدن! گرفتیم هیچ کار احمقانه ای نکردیم و مثل دوتا خانوم محترم فقط کمی تو پارک قدم زدیم ، حرف زدیم ، قدم زدیم، حرف زدیم، حرف زدیم ،قدم زدیم و ...البته جاتون خالی تو برف دوتا کاسه حلیم خوردیم که چون خیلی وقت بود باهم اینکارو نکرده بودیم خیییییییلی چسبید!

اما چهارما که خیلی هم مهم تره!

عطیییییییییییه!!

مظلوم نمایی تو روز روشن؟؟ بگم آخر هفته ها که میای ماما نت اینا چقدر لوست میکنن و بهت میرسن؟؟

بگم همین امروز داشتی بهم میگفتی انقدر بهت خوش میگذره و عادت کردی که سه شنبه هم ولت کنن نمیای؟؟

یعنی چنان نوشتی که مامان خودم وقتی خوند بهم گفت:«آخیییییی!....طفل معصوم!...خیلی ضعیف شده؟؟»

الان من چی باید بگم؟؟!

یک نگاه به خودم که آیا چاق شدم؟ یک نگاه به پستت که آیا واقعا دانشکده ما انقدرررررر خوبه؟ و نگاه دیگه ای نداشتم که تو گوگل سرچ کنم و ببینم غذاهای بقیه دانشگاهها چطوره!!مثلا کانادا! هان؟؟!

میگما، من به مامانم نگفتم دانشگاهتون چه کلاسای توپی براتون میذارن توهم به کسی نگو، باشه دوستم؟!!

دانشجوی آگاه! آگاهیتو خلاصه نکن تو سلف ما! اونجا همچین بهشتی هم(شهید بهشتی نه، بهشت و جهنم منظورمه!!!)  که خودم فکر میکردم هست، نیست! اصن یه وضی......!! درضمن پرستارای بیچاره،خدوم و زحمتکش اگه تو بیمارستانها نباشن جامعه ی بیمار جون نداره پاشو تو هیچ مرکز مشاوره ای بذاره!!

خانوم مشاور...از خاطرات مهیج شبهای خوابگاه معلومه خیلی دود چراغ میخورین!!

و اما... جاداره تشکر کنم ازدوستانی که مارا از فضاحت پشت پرده ی آشپزخانه های دانشگاهها آگه میکنن وکلا همه در راستای آگاه سازی ما تلاش میکنن!!

بنده دیگه حرفی ندارم، باتشکر

دانشجوی آگاه و سرخورده



تاريخ : پنجشنبه 17 اسفند1391 | 20:41 | نویسنده : زینب رضی - عطیه زمانی |

باورتون میشه دوهفته دیگه سال جدید شروع میشه و نود و یکمون میشه نود و دو!!؟ اصلا باورتون میشه الان دوازدهمین ماه از سال رو داریم پشت سر میذاریم؟! شماها خرید عید کردید یا خودتونو سرگرم خونه تکونی کردید و بیخیال پسته کیلو 50 تومن و مانتو و شلوار 200، 300 تومنی شدید ها؟!!


 


به ما چه شما این روزای پایانیه سال رو چجوری می گذرونید آخه... هرجور راحتید... هرجور حال می کنید و بهتون خوش میگذره، بگذرونیدش... فقط بیخودی نسبت به این بالا و پایین های زندگی بدبین نباشید و با گند اخلاقی روزگارو به خودتونو اطرافیانتون تلخ نکنید بابا... مثل من و زینب باشید... راحت. خوشحال. باحال. با صفا. بیخیاااال! من و دوست گلم که پیش از رفتن به دانشگاه هر روز از صبح تا غروب با هم بودیم، الان یک هفته است همدیگرو ندیدیم... والا! اما فردا قراره از ظهر که کلاس زینب تموم میشه تا شب با هم باشییییییم :))) البته در این مدت هم پیشرفت شگفت انگیز ما ایرانی ها در استفاده از تکنولوژی مانع از دلتنگی و این حرفا میشد. بالاخره من یه سه چهار روزی دور از خانه و کاشانه هستم و همین امر باعث شده قبض موبایل اینجانب در ماه جاری 175300 تومن ناقابل جیب مبارک ابوی را خالی کند!! واقعا احساس ندامت و شرمندگی می کنم و امیدوارم بعد از تماس با امور مشترکین (همراه اول و شعارمعروف هیچ کس...) اشتباهی در حساب و کتاب قبوض پیش آمده باشد. مثلا مبلغ مذکور به ریال باشدکه در واقع به تومن : 17530!!

بگذریم... این غرامت دوری و دلتنگیست. تا من بیام به این اوضاع فعلی عادت کنم چهارسال تمام شده و مدرک ناقابل لیسانس را گرفتم ;) دلتون نخواد دوشنبه هفته ی گذشته به جهت مسمومیت غذایی توسط یک کاسه عدسی که آشپزان سلف غذاخوری با مهارت عجیبی عدس ها را خام و بی چاشنی عمل آورده بودند، دوشنبه شب این هفته پیتزا سفارش دادیم :))) جاتون خالی... پیتزا فروش مذکور به جهت جذب مشتری از قانون نا نوشته ی یکی بخر دوتا ببر استفاده کرده بود و ما هم شش تا سفارش دادیم و دوازده تا خوردیم... در واقع خودمونو خفه کردیم. طوریکه همه ی دوستان تا دم دمهای صبح به نوبت بیدار می شدند و صف ..... طویل تر می شد!!! القصه...ما به این نتیجه رسیدیم که جنبه ی خود تحویل گیری نداریم و بهتر است همان نون را در عدسی خرد کنیم و بخوریم...بخدا !! مقوی تر هم هست. حتی اگه یه ذره سفت و خام باشه خیلی بهتر از سوسیس و کالباسه. 

      


حالا ما با این شرایط درس میخونیم و تو خوابگاه می مونیم ، اونوقت زینب خانوم هر روز هر روز یا کوبیده میخورن با دوغ! یا ماهی میخورن با دلستر! دیگه غذا بدشون مرغه!!! من دیگه مرغ خوردن برام تبدیل به خاطره شده بود... تا اینکه این هفته بجای قیمه بهمون مرغ دادن !! زرشک پلو با مرغا:))                                                                                                                                         اونوقت چهار سال دیگه بیمارستانا پر میشه از پرستارای چاق و خپل! مدرسه ها و کلینیک ها پر میشه از مشاورای لاغر و رنجور! چرا ما بیش از اینکه به سلامت روح اهمیت بدیم به سلامت جسم می اندیشیم آخه خب؟! بخدا بچه های راهنمایی مشاوره هم دود چراغ میخورن و درس میخونن... همینجا از مسئولین تقاضا دارم به وضع غذای سلف دانشجویی اینجانب نظارت کنند و همچنین هزینه هایی که صرف خورد و خوراک دانشجویان دانشکده ی پرستاری شهید بهشتی میشه رو کاهش بدن!!!

با تشکر

دانشجوی آگاه و دلسوز



تاريخ : پنجشنبه 17 اسفند1391 | 2:20 | نویسنده : زینب رضی - عطیه زمانی |

سلام  به دوستان وبلاگی عزیز بخصوص اونایی که زود به زود به ما سر میزنن :))

دوستان آخه این چه وضعیه واقعا؟ مگه ما چی میخوایم آخه؟ چرا گرفتن یه گواهینامه اینهمه درد سر داره بابا؟ خسته شدیم دیگه... از ذوق پشت فرمون نشینی افتادیم اصلا !!

مثلا قرار بود تا پیش از بهمن و دانشگاه رفتنمون گواهینامه گرفته باشیم و یه پراید هم بخریم نوبتی باهاش بریم دانشگاه و برگردیم. اما مگه میشه خب!! هی تاخیر میفته تو کارامون. ما هم هی پشت گوش میندازیم و کشش میدیم. دوستان از اونجایی که سطح هوشی ما با خرگوش برابری می کند و کارمون خیلی درسته، امتحان آیین نامه را هر دو ،بار اول قبول شدیم ;)

اما... اما راستش را بخواهید روز چهارشنبه ساعت نه صبح شال و کلاه کردیم و چند ساعتی در صف طویل شرکت کنندگان در آزمون شهر ایستادیم تا بالاخره سر ظهر نوبت به ما رسید... میخواین بگذریم ها؟!

آه... نفر دوم بودم که پشت فرمون کنار افسر نشستم و به طرز نا خود آگاهی هول شدم. ابتدا کمربند نبستم و دوست عزیزم زینب اشاره به این مهم کرد و مورد تشر افسر قرار گرفت!! به علت شیب ناموزون خیابان محل امتحان در بالا بردن سرعت و عوض کردن دنده زور زیادی را صرف می کردم و پدر ماشین جناب سرهنگ را در آوردم :( همچنین در ورودی یکی از میادین چون ایست و حرکت برایم در آن شرایط مشکل بود و فراموش کرده بودم دقیقا کی و کجا باید بایستم، کلا قیدش را زدم و به حرکت خود ادامه دادم... پارک کردم و بنا به درخواست افسر مربوطه از پهنای خیابان دور یک فرمان زدم... مجددا پارک کردم و رد شدم!! اِی بابا چرا آخه؟ دوستان در یک حرکت ناشیانه و با تمام بی فکری و کم توجهی از روی خط ممتد دور زدم و رد شدم... درسته رد شدم :((



دوستمون بعد از من پشت فرمان نشست و شروع به حرکت کرد. در ابتدا خونسرد بود و خوب پیش می رفت و سرعت گرفت و چندی بعد پارک کرد و هنگام شروع حرکت و ادامه ی مسیر برای شما واضح و مبرهن است که باید با دنده ی یک این مهم رخ دهد اما زینب شاهکار کرد و بادنده ی دو قصد شروع حرکت داشت!! افسر عزیز بعد طی مسافتی کوتاه زمانیکه در سرپایینی زینب سرعت گرفته بود و مستقیم می رفت ،به پراید سفید رنگ پارک شده اشاره کرد و گفت:« با این پارک دوبل بزن. »آغاز هول شدن دوست عزیزمان!! ابتدا رهنما نزد و با سرعت بالا بصورت مورب کنار پراید مذکور ایستاد... با استناد به گفته ی خودش مراحل انجام این عمل را لحظه ای فراموش کرد و حسی و دلی عقب عقب آمد و بدون توجه به نشانه هایی که باید در نظر می گرفت، فرمان را در دو نوبت خلاف جهت چرخاند... همینطور که عقب عقب می آمد چرخ ماشین با جدول برخورد کرد و زینب عزیز هم رد شد... بله رد شد دیگه :((



حالا با این اوصاف باید یه جلسه دیگه کلاس بگیریم. (صرفا بخاطر اطلاع شما از هزینه های خرج شده به این نکته اشاره می کنیم که در اوایل پاییز دو ساعت کلاس پانزده هزار و پانصد بود و امروزه نیز نوزده هزار تومان است!!) همچنین پشت فرمان پراید نشستن هم برای ما تبدیل به یک آرزوی دست نیافتنی شده و به ما تازه کارها نیومده پراید بیست میلیونی برونیم :o والا !! به هر حال بیست و نهم یا شاید هم دوم اسفند مجددا امتحان داریم... دوستانی که دلشون پاکه و به خدا نزدیکند، دعا بفرمایند :->



تاريخ : سه شنبه 24 بهمن1391 | 22:41 | نویسنده : زینب رضی - عطیه زمانی |

سلام...

دنبال یک شعرمیگشتم برای شروع، سهراب را بازکردم.....

اولین صفحه اومد:

«زندگی رسم خوشایندی است.

زندگی بال وپری داردباوسعت مرگ،

پرشی دارد اندازه عشق.

زندگی چیزی نیست که لب طاقچه عادت ازیادمن و تو برود...»

برای ما تاهمینجاش هم کافی بود. همینقدرکه مطمئن بشیم قرارنیست زندگیمون لب طاقچه عادت ازیادمون بره کافیه...

امروز روزخاصی بود!...درواقع برای ما یه جورایی آخرین صبحی بودکه آزادانه وبی هیچ محدودیت زمانی کنارهم بودیم...خیلی هم بهمون خوش گذشت وهمین کار روسخت تر کرد!  ما هردو از فردا میریم دانشگاه. یابه قول عطیه تبعید!!... خیلی برامون سخته که هردوتهران باشیم اما نتونیم باهم باشیم. چون من از شنبه تا5شنبه هرروز تاساعت5 دانشگاهم، وعطیه ازشنبه تا3شنبه خوابگاهه. والبته اجازه خروج ازخوابگاه هم نداره! عطیه خیلی ناراحته که بایدبا7نفردیگه که هیچ شناختی ازاخلاقهاشون نداره هم اتاقی بشه. ازطرفی منم هرروز کلاس دارم و ملاقات ما محدود میشه به سه شنبه هاعصریاجمعه ها اونم گاهی!!

ما قبلا هم بارها این دوری رو چشیدیم. تجربه مستقل بودن رو زیاد داشتیم مثل یکسال کنکور که جدا درس میخوندیم. اما الان این جدایی خیلی سخته، چون امسال تقدیر جوری رقم خوردکه ماهردو نیمسال دومی بشیم و بدین ترتیب چهارماه هرروز وهرشبمون روباهم بگذرونیم. باهم کلاس بریم،باهم انجمن عضوبشیم، باهم کارکنیم، باهم تفریح کنیم، باهم دوست پیداکنیم و باهم این وبلاگ رو راه بندازیم. درتمام مدت دوستی هشت سالمون انقدرباهم نبودیم! وحالا یکدفعه...

خیلی سخته ولی قول دادیم بتونیم.ما مطمئنیم که به فضای جدید و شرایط تازه هم عادت میکنیم ومثل همیشه یاد میگیریم که چطور توی شرایط سخت خوشحال باشیم ودر محدودیت ها خلاق!

امشب، شب طولانی وسختیه. ماهردو غیراز ناراحتی دوری ، غصه ی کارهایی هم که دیگه نمیتونیم انجام بدیم داریم... یک حس دیگه هم که مطمئنم همتون قبلا تجربه اش کردید، حس  دلشوره وترس ازمحیط جدیده که امشب گریبان ماروگرفته! ما نمیدونیم قراره در این محیط جدید چه اتفاقایی برامون بیفته...                                                                           

اما امیدواریم که به زودی پستی بذاریم با موضوع هیجان ها واتفاقهای شاد دوران دانشجویی، هرچند تنهایی...

حالا سهراب زل میزنه تو چشمهامون ومیگه:

«هرکجاهستم،باشم

آسمان مال من است.

پنجره،فکر،هوا،عشق،زمین، مال من است.

چه اهمیت دارد گاه اگر می رویند،

قارچ های غربت؟...»


بیشترازاین نمیتونم ادامه بدم...





تاريخ : یکشنبه 22 بهمن1391 | 19:2 | نویسنده : زینب رضی - عطیه زمانی |